بابا صفرى

48

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

حيرت و بلا تكليفى در شهر پيچيد . استوارى بنام جليل خان وطن دوست كه مأمور دژبان لشگر بود با چند سرباز بگاراژها مىرفت تا هرآينه كاميون و ماشينى براى انتقال سربازان و لوازم آنها پيدا كند . مقصد سربازها عقب‌نشينى به طرف ارتفاعات « نير » و « صائين » بود و چون وسيله نبود آنها پاى پياده و بطور آشفته در آن راه پيش مىرفتند . اين وضع نيز بر اضطراب مردم مىافزود و مخصوصا خانواده‌هائى را كه فرزندانى در خدمت سربازى داشتند مضطرب مىساخت . خدا چنين روزى را هرگز براى اين كشور و اين ملت پيش نياورد . سرگشتگى و درماندگى غير قابل توصيفى بر شهر و شهريان حكومت ميكرد . اصولا ترس زائيدهء جهل انسان بر نتيجهء امور است و حتى ترس از مرگ هم براى آنست كه انسان از سرنوشت روح و جسم خود بعد از آن بىاطلاع مىباشد . مردم از وضع زندگى خود براى يك ساعت بعد بىاطلاع بودند و هيچكس نمىدانست كه كار بكجا خواهد انجاميد و لذا بيم و اضطراب شديدى بر آنها سنگينى ميكرد . جماعتى ، بويژه از متمكنين ، دست زن و بچهء خود را گرفته بروستاها مىرفتند تا در حملهء زمينى روسها به شهر آسيبى نه بينند . گروهى از بازاريان متاع دكانهاى خود را بر پشت خود و فرزندان و كسان خود بار كرده به خانه يا جاى امنى منتقل مىنمودند تا از دستبرد و غارت محفوظ دارند . كسانى با عجله بفكر تهيهء نان و خواربار بودند . عده‌اى مات و مبهوت دست از كسب و كار خود كشيده راه خانه‌ها در پيش گرفته بودند . در اين ميان سوار بر اسبى از راه نمين بتاخت به شهر درآمد و در سر راه خود در كوى و برزن داد ميزد كه روسها آمدند ، قريه‌ها را آتش زدند . اينك در كنار شهرند و . . . بدين ترتيب بدروغ هول و هراس وصف ناپذيرى در مردم ايجاد نمود . هنوز ظهر نشده بود كه تانكهاى روسى وارد شهر گرديدند و از نقاط مختلف ، به طرف سربازخانه و نيز عمارت سالاريه ، كه محل استقرار ستاد لشگر بود ، روى آوردند . نگارنده همراه يكى از دوستان ، لباس كهنه‌اى پوشيديم بدان تصور كه كمونيستها ما را « بورژوا » ندانند ( ! ) و بتماشاى آنها رفتيم . وقتى جلوى عمارت